داستان کوتاه دیوار- هایپرکلابز

رحیم میرشاهی 9 سال پیش
داستان کوتاه دیوار- هایپرکلابز هایپرکلابز :

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.
پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دويد و گفت مامان،مامان! وقتي من در حياط بازي مي‏کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي‏کرد،تامي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد،نقاشي کرد!
مادر عصباني به اتاق تامي کوچولو رفت.
تامي از ترس زير تخت قايم شده بود، مادر فرياد زد: تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيک‏هايش را در سطل آشغال ريخت.تامي از غصه گريه کرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت.
تامي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم!
مادر در حاليکه اشک مي‏ريخت به آشپزخانه برگشت و يک قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان کرد. تابلوي قرمز هنوز هم در اتاق پذيرائي بر ديوار است.

منبع :http://www.dastanekootah.in/2010/04/%D8%AF%D8%A7%D...
3 نفر این را می پسندند
مشاهده 0 دنبال کننده
در حال نمایش 1 دیدگاه از 1 دیدگاه
مژگان مرتاض معصوم مژگان مرتاض معصوم خیلی قشنگ و رمانتیکه
9 سال پیش
1 

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب